|
نسیم رویا |
اهرم
[ 90/07/24 ] [ 23:46 ] [ z:m ]
[ ]
Hi: [ 90/07/03 ] [ 15:0 ] [ z:m ]
[ ]
کودکی نزد پدرش رفت و گفت : پدر جان در مقابل هر ساعت کار چقدر پول می گیری ؟پدر که خسته از کار بود جواب داد : پانزده هزار تومان.پسر گفت : هفت هزار تومان خیلی است؟پدر که حوصله نداشت گفت: تقریبا نصف آن است.فعلا برو چون خوابم است و از پول دادن هم خبری نیست .هنگامی که مرد از خواب برخواست از رفتار خودش شرمنده شد.اورا صدا زدو گفت:چقدر پول می خواهی؟پسر دستان پدر را گرفت و از او خواست به اتاقش بیاید. بعد قلکش را بیرون آورد و گفت: پدر توی قلکم هف هزار تومان بیشتر ندارم همه اش برای تو باشد اما فردا شب نیم ساعت زودتر به خانه بیا تا با هم بیرون برویم. [ 90/06/30 ] [ 10:22 ] [ z:m ]
[ ]
بعضی وقتها حوصله کاری نداری یا تنهای نمی دونی چکاری
باید انجام بدی. اشکالی نداره من چند راه پیشنهاد میکنم امیدوارم بتوانم کمکی به شما کنم.
ادامه مطلب [ 90/06/20 ] [ 0:36 ] [ z:m ]
[ ]
در این شبها ی که به مهمانی آسمانیت دعوت شدم همه چیز برایم رنگ عشق صفا و مهر و محبت تو می دهد و با نوای آهنگین الله اکبر مرا به سوی خود پر می دهی و بوی خوش عطر سفره افطارت تمام وجودم را از خوشی مست میکند اما افسوس که چیزی به پایان این مهمانی نمانده ومن آنچه تو با خلوص نیت به من دادی استفاده نکردم و ترسم که دگر مرا به این مهمانی دعوت نکنی. [ 90/06/07 ] [ 0:8 ] [ z:m ]
[ ]
بزم محبت
[ 90/06/04 ] [ 17:30 ] [ z:m ]
[ ]
[ 90/06/04 ] [ 0:25 ] [ z:m ]
[ ]
دوست دارم در اعماق وجودم تورا حس کنم
در وقت نمازت پر گشودی به سوی او روحت غایب شده از این عالم فانی جسمت ماند در جای ندارد حسی آن شب که دستان شیطانی سایه افکند بر سرت تو پیش خدا بودی آن ابلیس ندانست نیستی و آن وقت که از فرق سرت خون جاری شد از زمین ناله برخواست وآسمان توغیان کرد نوری درخشان روحت را با عزت واحترام به قصر جاویدان راه نمود ودرهای بهشت یکی پس از دیگری بازشد واین گونه بود که حکومت خود را در آن سوی دنیا گستراندی
[ 90/05/28 ] [ 22:5 ] [ z:m ]
[ ]
من معلم را [ 90/05/27 ] [ 13:43 ] [ z:m ]
[ ]
دید مجنون را یکی صحرا نورد در میان بادیه بنشسته فرد ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم می زند حرفی به دست خود رقم گفت ای مقتون شیدا چیست این؟ مینویسی نامه؟سوی کیست این؟ کی به لوح ریگ باقی ماندش؟ تا کسی دیگر پس از تو خواندش گفت شرح حسن لیلی میدهم خاطر خود را تسلی می دهم می نویسم نامش اول از قفا می نگارم نامه ی عشق و وفا نیست جز نامی از او در دست من زان بلندی یافت قدر پست من ناچشیده جرعه ای از جام او عشق بازی میکنم با نام او
[ 90/05/26 ] [ 0:49 ] [ z:m ]
[ ]
ره آورد گفتگو با نادان دو چیز است : نخست از دست دادن بخشی از عمر و دیگری گرفتار شدن ، به افکار پوچ و بی ارزش . ارد بزرگ ادامه مطلب [ 90/05/24 ] [ 10:56 ] [ z:m ]
[ ]
· ·نیستم اما همچنان در ذهن تو در حال زیستنم . گاهی خاطره ام . دیروزیم نمی خواهی . به امروزم می کشانی و برایم از رویاها می گویی . از یک وهم شیرین که در آن من و همه داشته هایت نزدیکترند . یک تکامل ساده را دنبال می کنی . همه جا پر می شود از رد قدمها . قدمها نام ادامه مطلب [ 90/05/24 ] [ 10:46 ] [ z:m ]
[ ]
[ 90/02/10 ] [ 16:19 ] [ z:m ]
[ ]
[ 90/02/01 ] [ 12:23 ] [ z:m ]
[ ]
به نام نامی که نامی نام نامهاست
مینویسم با تمام احساسم تا بدانی چه در دل دارم مینویسم تا بدانی هر چه در دل دارم از سوی توست مینویسم باوجودی که میدانم تو میدانی مینویسم از عماق وجودم که سر شار از محبت توست مینویسم سخت جانم اگر تو را داشته باشم مینویسم از زندگی که تو به من بها دادی مینویسم که اول و آخر تو با من هستی نوسنده:ز [ 90/01/29 ] [ 22:37 ] [ z:m ]
[ ]
برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را بسوزاند. [ 90/01/18 ] [ 12:28 ] [ z:m ]
[ ]
به حضرت موسی وحی شد برود و درسی از شیطان یاد گیرد. حضرت موسی بنا به دستور خدا به پیش شیطان رفت و از او راهنمایی خواست. شیطان گفت: اگر خواستی در دنیا و آخرت رستگار شوی هرگز نگو من، تا نیفتی به روز من. [ 90/01/09 ] [ 11:44 ] [ z:m ]
[ ]
[ 90/01/09 ] [ 9:13 ] [ z:m ]
[ ]
خداوند متعال روزی دهنده ی همه جانداران وتمام موجودات است و هر موجودی را وسیله ای برای رفع مشکل دیگری قرار داده است. نقل شده : روزی حضرت سلیمان کنار دریا نشسته بود . مشاهده کرد مورچه ای دانه ای به دهان گرفته و کنار آب منتظر ایستاده ، ناگهان قورباغه ای آمد و دهان خود را باز کرد و مورچه با دانه اش وارد دهان قورباغه شد. سپس قورباقه درون آب فرو رفت و پس از ساعتی بیرون آمد و دهان خود را باز کرد و مورچه سالم از دهانش خارج شد . حضرت سلیمان مورچه را احضار کرد و در مورد این جریان از او سوال کرد. مورچه جواب داد ته این دریا سنگی است که داخل آن سنگ کرم نابینایی وجود دارد و نمی تواند غذای خود را تهیه کند. خداوند، من (مورچه) را مأمور کرده است که به وسیله این قورباغه غذای این کرم را تأمین کنم. سپس حضرت سوال کرد: آیا مطلب یا سخنی از آن کرم شنیده ای ؟ جواب داد : بلی، می گوید: ای کسی که مرا در قعر دریا در میان این سنگ فراموش نمی کنی، بندگان مؤمنت را از رحمت خود مأیوس و ناامید نگردان. [ 90/01/08 ] [ 10:36 ] [ z:m ]
[ ]
[ 89/12/22 ] [ 16:28 ] [ z:m ]
[ ]
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت. چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!! مرد شدیدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم اگر سعی کنی. [ 89/12/21 ] [ 20:17 ] [ z:m ]
[ ]
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست… سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... [ 89/12/21 ] [ 20:14 ] [ z:m ]
[ ]
عصر شکار: 20 کیلو گوشت دایناسور، 40 کیلو گوشت اژدها. [ 89/12/20 ] [ 13:9 ] [ z:m ]
[ ]
[ 89/12/17 ] [ 15:3 ] [ z:m ]
[ ]
بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است: افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند. فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد. نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان، شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود. به نظر شما اگر قضیه بر عکس بود، آقایان چه کار می کردند؟ [ 89/12/16 ] [ 14:51 ] [ z:m ]
[ ]
[ 89/12/16 ] [ 11:50 ] [ z:m ]
[ ]
[ 89/12/16 ] [ 11:27 ] [ z:m ]
[ ]
بسیار وقتها با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم اما در همه چیز رازی نیست گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست سکوت سالها از راز ما سخن تواند گفت... [ 89/12/15 ] [ 17:6 ] [ z:m ]
[ ]
[ 89/12/15 ] [ 17:0 ] [ z:m ]
[ ]
[ 89/12/14 ] [ 23:24 ] [ z:m ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |